دخترم،ستایش

برای دخترم مینویسم برای ستایش عزیزم . که وجودش در زندگیم فصلی تازه است.

یاد آوری
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٩ 

روزها یکی پس از دیگری میگذرد  و دخترکم روز به روز بزرگتر میشود.

چقدر دلم برای دوران نوزادی اش تنگ شده.

چقدر دلم برای چهار دست و پارفتنش تنگ شده.

ولی وقتی نگاهش میکنم حس مهربانی خداوند رو نسبت به خودم بیشتر حس میکنم.

و احساس میکنم خدای بزرگم خیلی بیشتر از آنکه من درک کنم دوستم داره.

دختر بزرگ شدی .

بابا بزرگ شدی.

خوشگله بزرگ شدی.

اینها جملاتی هستند که وقتی میخواهم از کاری منصرفش کنم بکار میبرم .

میگن بچه هارو نباید تحت تاثیر بکن و نکن و بایدها و نباید ها گذاشت.

ثمره عمره سی ساله بابا به خود خدا قسم که بزرگ شدی چهار سالت تمام شده و به قول خودت پریدی تو پنج سال.

بابا اینقدر بزرگ شدی که جرات گفتن کلمه ایی اضافه رو پیشت ندارم.

حتی وقتی از عشقت مست میشم جرات نمیکنم بهت بگم پدر سوخته .

چون میدونم همون جمله ویا کلمه رو تحویل خودم میدی.

به خدا که خانم شدی

وقتی میام خونه و پله هارو برای من طی میکنی و به استقبالم میای و انتظار اینکه بابا داره همین راه رو میاد تا بالا برام خیلی شیرین تر از هر موفقیتی توی زندگیمه .

دخترکم چند روز پیش بهم میگفتی که بابا تو دوست داشتی من پسر بودم گفتم نه دختر  بیشتر دوست دارم.

دوباره فرداش گفتی بابا دوست داشتی یه پسر داشتی.

نمیدونم تو اون کله کوچولو که جدیداًعینکی هم شده چی میگذره.نمیدونم نیازش چیه

یادمه بهت گفتم :آره دوست داشتم یه پسرم داشتم که داداشت باشه در گوشم با صدای آروم گفتی مامان میخواد برامون یه پسر بیاره

من هم خندیدم گفتم کی این اتفاق می افته گفتی فردا گفتم منم گفتم چه خوب بعد باهم خندیدیم .

دخترک بابا دوست دارم

دوست دارم



کلمات کلیدی:
 
باز برای دخترم مینویسم
ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۳ 

سلام عزیز بابالبخندقلب

 خیلی وقته که نتونستم برات چیزی بنویسم ولی دو باره اومدم تا برات بنویسم.

ستایش بابا امروز که برات مینویسم تو ٢سال ۶ ماه داری و در حال حاظر داری تمرین خوردن مخ من و مامانت رو میپ کنی .

حرف زدنت خیلی قشنگ شده

بابا آب هِدی(بابا اّ میدی). مامان نها، هایی(مامان نهار حاضره).قلب

امروز صبح وقتی مخواستم بیام سرکار تو خواب صدا میزدی کاکون کاکون(کارتن)برام جالب بود که تو خواب هم خواب کارتن هات رو میدیدی .پیش خودم گفتم خوش به حالت که تنها دقدقه زندگیت کارتون هایی که برات میخرم. و به چیز دیگه ایی فکر نمی کنیهیپنوتیزم

بابایی امید وارم از این دوران کودکی به خوبی استفاده کنی من و مامانت داریم تمام تلاشمون رو میکنیم که آب تو دل تو تکون نخوره. لبخند

دخترکم شب عیده و من مامان خرید عید رو برای تو دختر عزیز و نازنین شروع کردیم.

دیروز از سپهسالار برات یه کفش خوشگل خریدیم که احتمالاً مامانت خبرش رو تو وبلاگش میگذاره .

امشب مامان فتانه خونمونه با علی و عمی

دخترم دوست دارم به اندازه تمام دنیا

 


کلمات کلیدی:
 
دل و دماغ ندارم(حوصله ندارم)
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٦ 

دخترکم سلاملبخند

خیلی وقته که دلم میخواهد برات چیزی بنویسم ولی دل ودماغش رو ندارم .ناراحت

بابالیت(بابایی) این روزا خیلی فکرش مشغوله سال جدید اتفاقهای زیادی قراره برامون بیافته و افتاده اولیش اینه که ما بازهم توی  همین آپارتمان که توش ساکنیم یک سال دیگه هم میتونیم بمونیم.

و تو میتونی با مهدی بازی کنی و اتاق خودت رو داشته باشی.

من و مامانت هم این آپارتمان رو خیلی دوست داریم.

اول قرار بود بریم خونه بابا حسن، که تو خیلی دوستش داری.

ولی بعداً به دلائلی احساس کردیم که اینجاموندن به تمام سختی هاش می ارزه .

با هر زور زحمتی که بود و هست تونستیم صاحب خونه جدید رو متقاعد کنیم که پول رهن منزل

رو یک ماه بعد  بگیره.

 باید15 میلیون برای رهن کامل  میدادیم 5میلیون پیش صاحب خونه داشتیم وباید 10 میلیون هم بهش

می دادیم .

برای فراهم کردن این ده میلیون  6 میلیون دست یکی از دوستان داشتیم ولی برای برگردوندن  اون مبلغ نتونست خیلی بهمون کمک کنه و اون رو تو 3 تا چک دو میلیونی به تاریخ آخر ماههای چهار وپنج و شش بهمون داد و مارو مجبور شدیم  که از دوستانمون  کمک بگیریم.

به قول عمو مهدی (حامدی)دوستی برای این روزهای تنگیه .منظور از تنگی روزهای سختیه .

دوستان هرکی میتونست کمکون کرد ولی هنوز باز هم برای چک دوم که باید ۵ملیون به صاحب خونه بدیم 

با کمبود ریالی درگیهستیم.

ولی هرجوری هست ما باز هم توی این خونه موندگاریم .چشمک

دخترک بابالی، این روزها تو خیلی شیطون شدی .خیلی بچگی میکنی هرشب که میام خونه اینقدر صدام میکنی که از خودم بیزار میشم.همش یدم میگی بابا لی .بابا دی . بابا. باباری. و انواع و اقسام صدا کردن ها  منم با هر بابا گفتن تو . یه جانم و یا یه بله میگم ولی به جون خودت بعضی وقتها کم میارم اون وقت که دیگه بابای بد دهنی میشم .عصبانی و مامانت که ازاین وضعیت سو استفاده میکنه و یه جرو بحث حسابی راه

می اندازه شروع میکنه با من دعوا کردن . کلافهکه خوب بود دخترت لال بود .خوب بود دخترت مریض بود خلاصه مارو میشوره میذاره کنار .ولی براش دارم وقتی تو حسابی کلافش میکنی و اونم از کوره به در میره همون حرفای خودش رو تحویلش میدم. ولی به خود خدا قسم که من هر چی میگم از سر زبونمه نه ازته دل.نگران

من از فرط خستگی  یه چیزی میگم بعدش خودم پشیمون میشم از چیزی که گفتم.قهر

تو دختر منی .تو عزیز بابایی . خدا و همون مامانت  ..... میدونه که وقتی تو مریض میشی من چقدر آشفته میشم.ماچ

ولی این روز ها  هواسم به هیچ چیز نیست آلزایمر شدم.ناراحت میخوام برم پیش یه دکتر شاید بتونه کمکم کنه.

دیروز مامانت یه قرار وبلاگی داشت با مامانهای دیگه و من هم صبح یادم بود ولی بعد از ظهر که زنگ زد گفت سامان بیا دم پارک دنبالمون . من چیزی از این قرار یادم نبود و از سازمان رفتم. پارک میدان قیام و هرچی دنبال شما گشتم پیداتون نکردم زنگ زدم به موبایلش و تازه فهمیدم چه گافی دادم.

هم عصبانی شدم و هم ناراحت عصبانی به خاطر این حواس پرتی وناراحت بخاطر اینکه شما باید تو پارک معطل میشدید .ولی چاره ای نداشتم  و از میدون قیام یک ربعه گازیدم تا پارک شریعتی  اگه ماشین سوار بودم نمیتونستم یک ساعته هم برسم .خلاصه دخترکم بابا این روزا خیلی خسته است.

  کمتر بهم گیر بده .

دیشب گیر داده بودی بهم که این شلوارک رو نپوش اون یکی رو بپوش اینقدر صدام کردی و شلوارک رو کوبیدی بهم تا مجبورشدم برای رهایی از دستت شلوارکم رو عوض کنم .

راستی ستایش .مامان فتانه یه پیشنهاد داده میگه اگه حوصله نوشتن نداری خاطرات بچگیت رو بگذار تو وبلاگ نمیدونم چی کار کنم خیلی شیرین نیست و لی تو دخترمی باید بدونی بابا چی وکی بوده.

دختری بابا دوستت داره .بوس بوسخیال باطل


کلمات کلیدی:
 
سال 1387
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٢ 
سال 1386بار خودش رو بست و سال نو اومد با يه دنيا اميد و آرزو. ستايش ، دختركم  .

نميدونم چه رازيه كه وقتی سال جديد برام شروع مي شه آرزوهام وخاسته هام ناخواسته updates ميشن سال گذشته تو چهار دست پا راه مي رفتي و روز سيزدهم فروردين اولين دندونت از اون لثيه ظريفت زد بيرون سال گذشته براي تو مامان ندا آرزوي سلامتي كردم و آرزو كردم كه بتونم همسر وپدر خوبي براي خانواده كوچكم باشم .

نميد.نم چقدر خوب بودم و لي مي خوام بدوني كه با تمام وجود تلاشم رو كردم.سال گذشته ماماني تونست درسش رو تمام كنه و تو راه رفتن ياد گرفي و ........

ستايشم، دختركم،سال جديد از خدا ميخوام كه بتونم به چيزهايي كه ميخوام برسم.

تو هم براي بابا يي دعاكن 
کلمات کلیدی:
 
استرس,شب عید
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٠ 
نمی دونم آدمها تغییر کردن یا رو زگار عوض شده . قدیم ترها یادمه شب عید. بهترین و قشنگ ترین حال و هوا رو برام به همراه داشت ولی تو دوره و زمانه ایی که هستیم . همه چیز تغییر کرده.
بابادی دلم میخواهدکه از شب عید کودکی هایم برات بنویسم شب عید هایی که وقتی یادش میکنم .بغض راه گلوم رو میگیره .
راستی ستایش .بدون که بابادیت خیلی با گریه رفیقه . بابادیت با گریه به خدا میرسه.........
رفتیم جاده خاکی . کجا بودم .آها  . ......شب عیدکودکی ام
شب های عید . چه عیدی بود لباس نو مفهوم دیگه ایی داشت.مثل الان لباس نو حالت تجملاتی ویا شیک بودن نبود.
لباس نو یعنی تازگی.و نو شدن تو سال جدید.
یه شب عید بود .من
یه شب عید بود و مامان فتانه.
یه شب عید بود و آقا(بابای مامان فتانه)که آرامش خانه مان بود. ولی آقا همیشه آروم نبود .وقتی عصبانی میشد. سوراخ موش میخریدم به قیمت بالا.
یه شب عید بود مامان بزرگ(مادر مامان فتانه)که آقا بهش میگفت مولوک.
آخ که چه روزهایی بود.
شب عید که می شد.
 مامان بزرگ اعلام خونه تکانی میکرد.بعضی وقتها خاله هاپسر خاله ها و دختر خاله ها
می آمدند. و در یک بسیج همگانی شروع به خانه تکانی میکردیم.
وبعضی وقتها هم مادرم زود تر شروع به خانه تکانی میکرد.البته کارهای خورده ریز رو انجام میداد و بزرگ هاش رو میگذاشت برای بسیج همگانی.
چه لذتی داشت وقتی ۱۰تا پتو رو میریخت جلوم و میگفت .بیا یخورده کمک مامانت کن .
منم که عاشق آب بازی بودم. شصتن پتو توی لگن جز تخصص های من بود .
چه حالی داشت. پتورو مینداختم توی لگن شلنگ آب رو میگرفتم توی لگن. بعد پودر لباسشویی(پودر دست)رو میریختم روی پتو .پاچه های شلوارم رو میزدم بالا و شروع به لگد کردن
 پتو میکردم وهر چی شعر از حفظ بودم میخوندم(باز باران با ترانه با گهر های فراوان میخورد بر بام خانه) چه لذتی داشت ...
آب، لگن رو خالی میکردم و دوباره از نو .چندین بار این کار رو میکردم .
تا پتو ها حسابی تمیز بشه .شستن پتو جزو وضایف ثابت هرساله من شده بود.
 و هیچ کسی درش مداخله نمیکرد.اینقدر لگد مالی میکردم تا از حال میرفتم و دست و پام چروک میشد.
بعد از اون نوبت  شستن فرش ها و موکت ها بود . 
فرش رو پهن میکردیم تو حیاط بعد با آب خیسش میکردیم و روش پودر لباس شویی میریختیم و بعد با برس و یا جارو روش میکشیدیم تا کف کنه.
و بعد( اینجاش خیلی دوست داشتم) با پارو روی فرش میکشیدیم تا گرد قبار سالانه رو از روی فرش بدر کنیم.
آخ که بگم از شیشه پاک کردن، با روزنامه و رایت . من تو این زمینه خیلی ضعیف بودم هر شیشه ایی رو تمیز میکردم یکی پشت سرم با ید اون شیشه رو لکه گیری میکردو .
و بالاخره کارهای مردانه خونه که من و آقا باید انجامشون میدایدیم.
آقای نازنین من این روزها حال وهوای بهاری داشت یادم میاد با موتور میرفت . سر پل امامزاده معصوم .چند تا باغ گل اونجا بود.
 و آقا گل میخرید .گلهای جعبه ایی . گلهای خوشگلی که حیاط خونه رو مثل بهشت زیبا میکرد.
گل بنفشه،گل مینا،گل همیشه بهار،و گلدونهایی که خودش بهشون میگفت گل سینه ری.
گل شاه پسند ،یاس و و و و و .
اون زمان تو خونه آقا اینا دوتا باغچه کنار حیاط بود تو یکیش یه درخت ارغوان و یه درخت انگور یاقوتی بود که آقا این درخت انگور رو تا طبقه سوم خونه . باطناب هدایتش کرده بود.
و یه بوته یاس که روی دیوار رو پوشونده بود و وقتی گل میداد .عطرش رو از سر کوچه احساس می کردی.
توی اون یکی باغچه، هم باز یه درخت انگور سیاه بود که بازم آقا با طناب .درخت رو تا طبقه سوم کشیده بود .و یه درخت نارنج . که آقا این درخت رو خیلی دوستش داشت .
 ومن یک دفعه با چاقو افتادم بجونش. مثلاً شمشیر بازی میکردم.
بعضی وقت ها این آقای همیشه عصبانی، عجب صبری داشت.آقا هیچی بهم نگفت وپیکره درخت بیچاره رو با پارچه بست.
و هنوز بعد از شاید 15سال هنوز جای شیطنت من روی تنه اون نهال نازک که الان برای خودش درختی شده به چشم میخوره و پیداست.
درخت دیگه ایی که توی اون حیاط بود .یه درخت عجیب بود.
که آقا می گفت: تخمش رو تو یکی از سفرهاش به مکه یا کربلا .دقیقاً یادم نیست از کشور اُردن آورده.
چون اسم اون درخت رو نمیدونست بهش میگفتیم درخت اردی .
این درخت یه میوه عجیبی میداد که مثل خوشه انگور بودبو به ه اندازه تیله.
و لی خیلی بد مزه بود.مثل صمغ بود .(نوعی گیاه داروئی)
این درخت برگ های ریز زیادی داشت و وقت پاییز صدای مامان بزرگ رو در میاورد . چون همیشه حیاط خونه پر برگ بود.
خلاصه جونم برات بگه این حیاط بهشت من بود . وقتی آقا بیلچه باغبانی اش رو به من میداد تا به قول خودش با غچه رو شخم بزنم و زیرو رو کنم .من بهترین لذت رو تجربه میکردم.
بازی باخاک لذتی داره وصف نا پذیر. ولی زود خسته می شدم.
و از زیر کار درمیرفتم. ولی بازم آقا هیچی نمی گفت.
بعد از زیر رو کردن خاک با غچه،شروع به کاشتن غنچه های گل ِ، توجعبه میشدیم.
گلهارو تو ردیف های ۳یا۴تایی به فاصله ۱۵سانتمتری  می کاشتیم و بعد .
به دستور آقا گلهارو آب میدادم و بعد مامان بیچاره من میومد و حیاط رو میشصت.
وقتی شروع به کاشت گلها میکردیم مامان بزرگ نازنینم می آمد وکنار باغچه . روی سکوی چسبیده به دیوار و حوض مینشصت و نزار گر.کار آقا و شیطنتهای من می شد.وبا آقا گپ میزد.من اون موقع نمیفهمیدم ولی وقتی الان فکر میکنم. به یاد میارم که .دوست داشتن پدر بزرگ و مادر بزرگمدر هیچ جمله ویا گفتنی نمی گنجه.
ولی دیگه از اون روزها خبری نیست.
دیگه فرش هارو در خانه با پارو نمی شورن بلکه میدن قالی شویی.دیگه باغچه ایی نیست که توش گل جعبه ایی .بنفشه ویا همیشه بهار بکارن.حیاطی نیست که با آب دادن به برگ درختانش .بوی خاک وآب آدم رو دیوانه  . زندگی ها آپارتمانی شده .
دیگه  خریدن آپارتمان هم داره میشه جزو آرزوهای غیر ممکن.چه برسه به خونه حیاط دار،قدیمی.
دیگه این روزها برای بابا استرس که همراهه .استرس مخارج نوروز استرس نرسیدن به کارهای آخر سال .چه تو سازمان چه توی خونهولی توی خونه کاری نداریمامسال مامانی زرنگی کرد. وکار های خانه تکانی رو زود تر شروع کردو زود تر هم تموم کرد.
و این روزها فقط به دنبال خرید برای تو جیگر طلای خوشگل باباهستیم.
بابادی استرس چیز خوبی نیست.
جایی خوندم برای رهایی از استرس،میشه این راهکارهارو در پیش گرفت.
برات مینویسم تا تو هم بدونی:
چند راه حل ساده برای از بین بردن استرس
  1. دعاکن.
  2. به موقع بخواب.
  3. به موقع بیدار شو تا روزت را با شتاب و دستپاچگی شروع نکنی.
  4. کارها ویا پروژه هایی رو که با برنامه زمانیت هماهنگ نیستند قبول نکن(یک ذره پول کمتر ولی آرامش بیشتر)
  5. ساده زندگی کن(عمراً)
  6. قناعت پیشه کن(یادمون رفته)
  7. برای اینکه به موقع سر قرار برسی وقت اضافهای رو برای طی مسیر در نظربگیر .
  8. کارهارو تقصیم بندی کن وکارهای سخت رو با هم انجام نده.(اگه روزگار اجازه داد)
  9. هر چند وقت یکبار، وقتی رو به خودت،و تنهاییت اختصاص بده.(اگه زن وفرزند بگذارند)
  10. زبانت را نگه دار.(نمیشه)
  11. هر روز برای کودک درونت کاری هرچند کوچک انجام بده.
  12. در مورد هر مشکلی تا کوچک است با خدا مشورت کن.
  13. مجموعه ایی از نوشته های مورد علاقه ات را دم دست داشته باش.
  14. کمتر حرف بزن و بیشتر گوش کن.
  15. به خودت یاد آوری کن که مدیر کل جهان نیستی وقرار نیست تمام مشکلات دنیارا حل کنی.(بیخیال دنی
  16. هر شب قبل از خواب با خدا حرف بزن و بابت همه چیز ازش تشکر کن.(نماز یادت نره)

بابادی مهربونم . امسال مامانت با حساسیت زیادی برات لباس خریده . تو دختر قشنگم .نوروزت رو با قشنگ ترین لباشها شروع کنی.

بابا دوست داره هزار هزارتا هوار هوارتا


کلمات کلیدی:
 
شروعی دوباره
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٦ 

خدایا‌؛ به هر آنکه دوست می داری بیاموز که عشق اززندگی کردن برتر است وبه هر 

آنکه دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است.(دکتر علی شریعتی)

دخترم ستایش :

اولین بار که پا به دنیای مجازی وبلاگ نویسی پاگذاشتم تو هنوز به دنیا نیومده بودی . ومن به پیشنهاد یه دوست خوب (فیروزه) تشویق شدم که یه وبلاگ برای تو بنویسم .ولی من دلم نمیخواست که فقط از تو بنویسم. دوست داشتم که از زندگیم بنویسم. ازساختن کلبه آرزوهام که با ترانه قشنگ رضا صادقی(بابای بارون) برام تدائی شده بود. از مامان ندا که تمام زندگیمه و بزرگ شدن تو عروسک قشنگم.  بنا بر این شروع به نوشتون اولین وبلاگ کردم وبلاگی که دوست داشتم با همسرم ندا  بنویسیم .وشروع کردم به نوشتن وبلاگ کلبه ایی پُراز من و تو نوشتم از زندگیم. از گذشته ام همسرم و تو که تازه تو زندگیمون داشتی پا میگذاشتی و توی دل مامانت بودی. از بهمن ماه سال 84 نوشتن رو شروع کردم. ازخودم ،مامانت، و تو .     مامانت اول علاقه ایی به نوشتن نداشت.ولی کم کمک به هر طریقی شده وادارش کردم که بنویسه و کم کم توی دنیای وبلاگ نویسی غرق شد. و دوستای زیادی پیدا کرد .چند روز پیش بهش گفتم که دلم میخواد بازم بنویسم .و اون هم گفت که برو یه وبلاگ ثبت کن چون خوننده های وبلاگ تازه با من آشنا شدن و اگه تو بنویسی قاطی میکنند.اولش خیلی دلخورشدم ولی بعداً پیش خودم گفتم شاید ندا درست بگه و من هم باید راه خودم رو پیدا کنم بنا براین این وبلاگ رو راه اندازی کردم. که بنویسم از تو از شیرینی هات و سختی های بزرگ شدنت .       از خودم و مامانت . نمی دونم کسی وبلاگم رو میخونه یانه ولی میدونم که یک روزی تو .   شاید تو بخونی.

ستایش بابادیت (بابایی)از زندگی یاد گرفته که توی زندگی اگر عشق نباشه نمی شه کاری رو تمام کرد .پس دخترم اول عشق رو بشناس و توی تمام زندگیت بکار ببر.

بابادی، توی زندگیش یه دریا شد .ولی دریایی به عمق نیم سانت. دخترکم یادت باشه هر کاری رو خواستی انجام بدی اول عاشقش بشو بعد انجامش بده تا سختیهاش تورو از مسیر به دور نکنه و تمام وکمال اون رو انجام بدی.

ستایش دخترم تو امروز به اتفاق مامان ندا رفتید شمال (نور). برای آخرین امتحان مامان تا بتونه مدرکش رو بگیره.مامان میخواست بدونه تو صبح زود بره و بعد از ظهر برگرده. ولی من تونستم راضیش کنم که تورو هم باخودش ببره تا تو تنها نباشی. دخترم اگه توراه خسته شدی بابا رو ببخش دوست نداشتم از مامانت دور باشی. با اینکه تو خیلی با من و بابا حسن و مامانی زهرا و خاله منا جوری ولی وقتی مامانت یه صبح تاظهر نیست .دوساعت اول رو خوبی ولی دوساعت آخرش خیلی بهونه مامانی رو میگری . ستایش امروز که رفتی بابا ازت خدا حافظی نکرد .

و این روی دلم مونده

دخترم بازم امروز بابارو با لگد هات بیدار کردی و اومدی تو بغلم خابیدی بعد از یک ساعت . وقتی دیدی مامانت نیست بیدار شدی و دیگه نخوابیدی . باباهم زیر کتری رو روشن کرد تا با تو صبحونه بخوره ولی تو گیر دادی به جعبه اسمارتیز و اسمار تیز خواستی بابا هم برات ریخت تویه کاسه .و باهم اومدیم تو اطاقت بازی کنیم ساعت 9 نیم صبح بود . که سر و کله مامانی پیداشد .باهم صبحانه خوردیم. و من تورو حمامت کردم .

بابادی .بابا عاشق حمام کردن تو‍ ِ. وقتی توی وانت میشینی و بابادی سرت رو شامپو میزنه و باید سر عروسکت رو هم شامپو بزنه وقتی که آب رو.روی سرت میریزم و تو از ترس آب پناه میاری توی بغلم و من تمام لباسهام رو همراه باتو آب کشی میکنم. بیشترین لذت زندگیم رو میبرم.

راستی بابادی،دیروز باهم برای اولین بار رفتیم دَدَ .رفتیم تا مامانی بتونه درس بخونه با هم رفتیم تو پاساژ میدان خراسان تو خیلی از پاساژ خوشت اومد. بیرون نمیومدی.  دو دور طبقه زیرزمین زدی و مغازه هارو نگاه کردی منم بغلت نکردم تا حسابی خسته بشی .دو دورهم طبقه  هم کف رو چرخیدی پدرم در اومد تا از پاساژ کشیدمت بیرون .به بهانه بستنی بردمت بیرون یه بستنی فروشی تو میدون خراسون هست که احساس کردم تمیز نیست. گشتم تا یه جادیدم یه زیر زمینه جلوش زده بود بستنی رفتیم پایین و دیدم . یه کافی شاپه پر از دختر و پسر های جون که داشتن لاو میترکوندن. سفارش یه بستنی دادم تا آماده بشه کاپشنت رو درآوردم و روی میز نشوندمت .وقتی بستنی رو برات آوردن تو ذوق کردی و دست زدی . از آقاهه خواستم برامون دوتا قاشق بیاره تا از شیوه برگرفته از کتابهای روانشناسی کودک که مامانت میخونه. روشه دوقاشقی رو برای بستنی خوردن شما اجرا کنم. 

باهم بستنی خوردیم و تو هم هرقاشق از بستنی رو که میخوردی دست میزدی. ودر آخرش هم کافه دار اونجا برات یه بادکنک قرمز آورد که تو خیلی ذوق کردی.

بابادی تصمیم گرفتم .بیشتر وقت برای دَدَ رفتن شما بگذارم

دخترکم بابا دوست داره هزار هزارتا


کلمات کلیدی: