دخترم،ستایش

برای دخترم مینویسم برای ستایش عزیزم . که وجودش در زندگیم فصلی تازه است.

دل و دماغ ندارم(حوصله ندارم)
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٦ 

دخترکم سلاملبخند

خیلی وقته که دلم میخواهد برات چیزی بنویسم ولی دل ودماغش رو ندارم .ناراحت

بابالیت(بابایی) این روزا خیلی فکرش مشغوله سال جدید اتفاقهای زیادی قراره برامون بیافته و افتاده اولیش اینه که ما بازهم توی  همین آپارتمان که توش ساکنیم یک سال دیگه هم میتونیم بمونیم.

و تو میتونی با مهدی بازی کنی و اتاق خودت رو داشته باشی.

من و مامانت هم این آپارتمان رو خیلی دوست داریم.

اول قرار بود بریم خونه بابا حسن، که تو خیلی دوستش داری.

ولی بعداً به دلائلی احساس کردیم که اینجاموندن به تمام سختی هاش می ارزه .

با هر زور زحمتی که بود و هست تونستیم صاحب خونه جدید رو متقاعد کنیم که پول رهن منزل

رو یک ماه بعد  بگیره.

 باید15 میلیون برای رهن کامل  میدادیم 5میلیون پیش صاحب خونه داشتیم وباید 10 میلیون هم بهش

می دادیم .

برای فراهم کردن این ده میلیون  6 میلیون دست یکی از دوستان داشتیم ولی برای برگردوندن  اون مبلغ نتونست خیلی بهمون کمک کنه و اون رو تو 3 تا چک دو میلیونی به تاریخ آخر ماههای چهار وپنج و شش بهمون داد و مارو مجبور شدیم  که از دوستانمون  کمک بگیریم.

به قول عمو مهدی (حامدی)دوستی برای این روزهای تنگیه .منظور از تنگی روزهای سختیه .

دوستان هرکی میتونست کمکون کرد ولی هنوز باز هم برای چک دوم که باید ۵ملیون به صاحب خونه بدیم 

با کمبود ریالی درگیهستیم.

ولی هرجوری هست ما باز هم توی این خونه موندگاریم .چشمک

دخترک بابالی، این روزها تو خیلی شیطون شدی .خیلی بچگی میکنی هرشب که میام خونه اینقدر صدام میکنی که از خودم بیزار میشم.همش یدم میگی بابا لی .بابا دی . بابا. باباری. و انواع و اقسام صدا کردن ها  منم با هر بابا گفتن تو . یه جانم و یا یه بله میگم ولی به جون خودت بعضی وقتها کم میارم اون وقت که دیگه بابای بد دهنی میشم .عصبانی و مامانت که ازاین وضعیت سو استفاده میکنه و یه جرو بحث حسابی راه

می اندازه شروع میکنه با من دعوا کردن . کلافهکه خوب بود دخترت لال بود .خوب بود دخترت مریض بود خلاصه مارو میشوره میذاره کنار .ولی براش دارم وقتی تو حسابی کلافش میکنی و اونم از کوره به در میره همون حرفای خودش رو تحویلش میدم. ولی به خود خدا قسم که من هر چی میگم از سر زبونمه نه ازته دل.نگران

من از فرط خستگی  یه چیزی میگم بعدش خودم پشیمون میشم از چیزی که گفتم.قهر

تو دختر منی .تو عزیز بابایی . خدا و همون مامانت  ..... میدونه که وقتی تو مریض میشی من چقدر آشفته میشم.ماچ

ولی این روز ها  هواسم به هیچ چیز نیست آلزایمر شدم.ناراحت میخوام برم پیش یه دکتر شاید بتونه کمکم کنه.

دیروز مامانت یه قرار وبلاگی داشت با مامانهای دیگه و من هم صبح یادم بود ولی بعد از ظهر که زنگ زد گفت سامان بیا دم پارک دنبالمون . من چیزی از این قرار یادم نبود و از سازمان رفتم. پارک میدان قیام و هرچی دنبال شما گشتم پیداتون نکردم زنگ زدم به موبایلش و تازه فهمیدم چه گافی دادم.

هم عصبانی شدم و هم ناراحت عصبانی به خاطر این حواس پرتی وناراحت بخاطر اینکه شما باید تو پارک معطل میشدید .ولی چاره ای نداشتم  و از میدون قیام یک ربعه گازیدم تا پارک شریعتی  اگه ماشین سوار بودم نمیتونستم یک ساعته هم برسم .خلاصه دخترکم بابا این روزا خیلی خسته است.

  کمتر بهم گیر بده .

دیشب گیر داده بودی بهم که این شلوارک رو نپوش اون یکی رو بپوش اینقدر صدام کردی و شلوارک رو کوبیدی بهم تا مجبورشدم برای رهایی از دستت شلوارکم رو عوض کنم .

راستی ستایش .مامان فتانه یه پیشنهاد داده میگه اگه حوصله نوشتن نداری خاطرات بچگیت رو بگذار تو وبلاگ نمیدونم چی کار کنم خیلی شیرین نیست و لی تو دخترمی باید بدونی بابا چی وکی بوده.

دختری بابا دوستت داره .بوس بوسخیال باطل


کلمات کلیدی: