دخترم،ستایش

برای دخترم مینویسم برای ستایش عزیزم . که وجودش در زندگیم فصلی تازه است.

یاد آوری
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٩ 

روزها یکی پس از دیگری میگذرد  و دخترکم روز به روز بزرگتر میشود.

چقدر دلم برای دوران نوزادی اش تنگ شده.

چقدر دلم برای چهار دست و پارفتنش تنگ شده.

ولی وقتی نگاهش میکنم حس مهربانی خداوند رو نسبت به خودم بیشتر حس میکنم.

و احساس میکنم خدای بزرگم خیلی بیشتر از آنکه من درک کنم دوستم داره.

دختر بزرگ شدی .

بابا بزرگ شدی.

خوشگله بزرگ شدی.

اینها جملاتی هستند که وقتی میخواهم از کاری منصرفش کنم بکار میبرم .

میگن بچه هارو نباید تحت تاثیر بکن و نکن و بایدها و نباید ها گذاشت.

ثمره عمره سی ساله بابا به خود خدا قسم که بزرگ شدی چهار سالت تمام شده و به قول خودت پریدی تو پنج سال.

بابا اینقدر بزرگ شدی که جرات گفتن کلمه ایی اضافه رو پیشت ندارم.

حتی وقتی از عشقت مست میشم جرات نمیکنم بهت بگم پدر سوخته .

چون میدونم همون جمله ویا کلمه رو تحویل خودم میدی.

به خدا که خانم شدی

وقتی میام خونه و پله هارو برای من طی میکنی و به استقبالم میای و انتظار اینکه بابا داره همین راه رو میاد تا بالا برام خیلی شیرین تر از هر موفقیتی توی زندگیمه .

دخترکم چند روز پیش بهم میگفتی که بابا تو دوست داشتی من پسر بودم گفتم نه دختر  بیشتر دوست دارم.

دوباره فرداش گفتی بابا دوست داشتی یه پسر داشتی.

نمیدونم تو اون کله کوچولو که جدیداًعینکی هم شده چی میگذره.نمیدونم نیازش چیه

یادمه بهت گفتم :آره دوست داشتم یه پسرم داشتم که داداشت باشه در گوشم با صدای آروم گفتی مامان میخواد برامون یه پسر بیاره

من هم خندیدم گفتم کی این اتفاق می افته گفتی فردا گفتم منم گفتم چه خوب بعد باهم خندیدیم .

دخترک بابا دوست دارم

دوست دارم



کلمات کلیدی: